مـاهـانمـاهـان، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره

تقدیم به دستهای کوچکی که بزرگترین بهانه ی زندگی من است...

خدایـا شکرت...

سلام    خدا همیشه حواسش به ما بوده، فقط ما صبرمون کمه...   تو اوج ناباوریم، تو اوج نا امیدیم تو موقعی که دیگه حواسم به هیچی نبود و وقت دکتر گرفتم که برم و دوباره داروهامو شرو کنم، خدا بهم ثابت کرد که اگه خودتم حواست نباشه من حواسم به تو هست، اگه تو یادت نباشه، من یادم هست... خدایا ممنونم ازت که با اینکه هیچوقت بنده ی خوبی نبودم برات، رهام نکردی... ممنونم به خاطر همه چی.
28 شهريور 1392

مثبت شدن آزمایش تا تپیدن قلب نی نی

الان آخرای هفته ی دوازدهم رو دارم میگذرونم.   میخوام از اول بگم،فرصت نشد اولاش بیام و بگم. یکسال از انتظارم برای نی نی داشتن گذشت و نشد...نگرانی بیماری رو داشتم، نگرانی اینکه نکنه لیاقت مامان شدن رو ندارم، بیشتر داغونم میکرد... خیلی سعی خودمو کرده بودم، دکتر، دارو های مختلف....نشد که نشد... بی خیال شدم، گفتم اگه خدا بخواد خودش میده، فقط و فقط وقتای پری رو تو تقویم علامت میزدم. 92/5/12یه روز که اصلا انتظارشو نداشتم، یه روز که به هر چیزی فکر میکردم جز مثبت شدن بی بی چک، از بابای نی نی خواستم برام بخره(بی بی چک) اولش گفت نیست بابا، خبری نیست، ولش کن، پری میاد. گفتم حالا بیرون رفتی بخر. جاری م (مرضیه) هم خونه بود. بابای نی نی ...
28 شهريور 1392

عزیزم نگرانتم...

 سلام نی نی من...   قربون اون دستای کوچولوت بشه مامانی... بوس..بوس..بوس عزیز دلم...حالت خوبه؟ نمیدونی چقد مامانی نگرانته...مراقب خودت که هستی آره؟ الهی من فدات بشم...تو همه چیز منی میدونی؟ نمیدونم چرا وقتی میخوام باهات حرف بزنم اشک تو چشام جمع میشه... من و بابایی خیلی منتظرتیم عزیز دلم. داریم لحظه شماری میکنیم واسه اومدنت. الان دوبار رفتیم تو فروشگاهای سیسمونی برات نقشه ها کشیدیم...چند روز پیش که مامان بزرگ اینجا بود باهم رفتیم و کلی وسیله برات انتخاب کردیم ولی چون نمیدونیم دخملی یا پسر نمیتونیم الان بخریم چیزی...آخه میخوام رنگش بهت بیاد:) مدل تخت انتخاب کردیم . وقتی اومدیم خونه با بابایی همش تو اطاق نقشه میکشدیم  که...
28 شهريور 1392